دوستي

ايجاد محيط صميمي و دوست داشتني براي همه



جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :


بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟



همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با


ریش سفید از جا برخواست و گفت :



آری من مسلمانم


جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند


قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام


آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول


قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد


بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد



جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :



آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟


افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز


مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :



چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود


!!!

| پنجشنبه دهم اسفند 1391 | 2:18 قبل از ظهر| mahdi |

داستان دو برادر
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود

و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .

شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند .

یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت:*

درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و

خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند.

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و

مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :

درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم. من سر و سامان گرفته ام

ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود.

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و

مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه

با یكدیگرمساوی است.

تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند.

آن ها مدتی به هم خیره شدند و

سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و

یكدیگر را در آغوش گرفتند.

| دوشنبه دوم بهمن 1391 | 6:24 بعد از ظهر| mahdi |

تولد تولد داریم بیان که خوش میگذره


            


                              فوووووووت .....

                               فوووووووت .....

                                فوووووووت .....

                                                  فوووووووت .....

                                                   فوووووووت .....

                                         فوووووووت .....


               

                                 

     امروز با شکوهترین روز هستیست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد
    

      و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد

  

       به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی تولدت مبارک


                                          

در بــــــــاغ جهان، دلم گلی می جوید

امروز گل سپیــــــــــده ات می روید . . .

امروز دلـــــــــم دل ای دل ای میخواند،

چون میلاد تو را خـدا مبارک گویـد.

تولدت مبارک


             


روز میلاد توست و من همچنان در آرزوی لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت

خیره شوم

 بگویم تولدت مبارک






| یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | 4:30 بعد از ظهر| mahdi |

دوستی از نگاه گنجشک


                          گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد
 


                                                               و برمی گشت ! 


                                                                     پرسیدند :


                                                                    چه می کنی ؟


                                                                      پاسخ داد :


          در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم


                         و آن را روی آتش می ریزم ..


 گفتند :

            حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است


و این آب فاید
ه ای ندارد


گفت :


 
   ...شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،


    
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :


زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟


پاسخ میدم :


هر آنچه از من بر می آمد !!!!!
 


                                                   اگر گم شد هرچه هست دوستی نيست

 

              دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب،

| یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 | 4:27 بعد از ظهر| mahdi |

برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالیدهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند.همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خودجمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت میکند.
شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:"اکنون که بهار استو این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما رابرای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه
هانه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد،قبل از آمدن یخبندان همه این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد.به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنوناطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماندکه در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کردو گفت :"اما زمستان سختی بود"شیوانا با لبخند گفت:"ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد.تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!

| پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | 0:51 قبل از ظهر| mahdi |


سالهای دوردرچین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت بامردخردمندی
مشورت

کردوتصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار راانتخاب

کند.وقتی خدمتکارپیرقصرماجراراشنیدبشدت غمگین شدچوندختراومخفیانه عاشق شاهزاده

بود، دخترش گفت اوهم به آن مهمانی خواهدرفت. مادرگفت: توشانسی نداری،نه ثروتمندی ونه خیلی زیبا؛.دخترجواب داد: میدانم هرگزمراانتخاب نمیکند،اما فرصتی است

که دست کم یک بار اورا از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم،

کسی که بتواند در عرض6ماه زیباترین گل را برای من بیاورد،ملکه آینده چین میشود.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد،

دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند،اما بی نتیجه بود،

گلی نرویید. روزملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند ودیگر دختران

هرکدام گل بسیار زیبایی به رنگها وشکلهای مختلف درگلدان هایخود داشتند.لحظه موعود

فرارسیدشاهزاده هر کدام از گلدانها رابادقت بررسی کردودرپایان اعلام کرد دخترخدمتکار

همسرآینده اوخواهدبود.همه اعتراضکردند که شاهزاده کسی راانتخاب کرده که درگلدانش

هیچ گلی سبزنشده است.شاهزادتوضیح داد: این دخترتنها کسی است که گلی را به ثمر

رسانده که او را سزاوارهمسری امپراتورمی کند:گل صداقت…همه دانه هایی که به شما

دادم عقیم بودند،امکان نداشت گلی از آنها سبزشود؛




 

| پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 1:53 قبل از ظهر| mahdi |

شاگرد از استاد پرسید عشق یعنی چی ؟

استاد به شاگرد گفت برو به گندم زار و پرپشت ترین خوشه را بیار

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت:

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

برگردم !استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج

| یکشنبه نهم مهر 1391 | 9:34 بعد از ظهر| mahdi |

      هیچ وقت این دو جمله رو نگو:

١)ازت متنفرم ٢)دیگه نمیخوام ببینمت

هیچ وقت با این دو نفر همصحبت نشو:

١)از خود متشکر ٢)وراج

هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن:

١)پدر ٢)مادر

هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو:

١)نمیتونم ٢)بد شانسم

هیچ وقت این دو تا کارو نکن:

١)دروغ ٢)غیبت

هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن :

١)آرامش در اعتیاد ٢)امنیت دور از خانه

همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار:

١)آرامش با یاد خدا ٢)دعای پدر و مادر

همیشه دوتا چیز و به یاد بیار:

١)دوستای گذشته رو ٢)خاطرات خوبت رو

همیشه به این دو نفر گوش کن:

١)فرد با تجربه ٢)معلم  خوب

همیشه به دو تا چیز دل ببند:

١)صداقت ٢)صمیمیت

اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن

مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است

همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست

با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن

و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن

هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید

مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد

شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش

| سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 | 0:58 قبل از ظهر| mahdi |

هزینه عشق واقعی
 
 پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .  مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود :
 
صورتحساب !!!
 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان 
 مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان 
 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان 
 بیرون بردن زباله 1000 تومان 
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  !

 
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
 
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
 
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:
  مامان ... دوستت دارم
 
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان  نه 12.000 تومان  !!!

| شنبه چهاردهم مرداد 1391 | 10:52 بعد از ظهر| mahdi |


امشب ؛

هنگام خوابیدن با خود قدری فکر کنیم …

امروز چه کرده ایم

که فردا لایق زنده ماندن باشیم …

                &&&&&            


آرامشی که من این روزها دارم

مدیون

انتظاراتیست

که دیگر از کسی ندارم!

                &&&&&         

خيلی سخته

عاشــــــــــــق کسی باشی که روحشـــم خبر نداشته باشـــــــــــه !!!

اما خيلی شـيـريـنـه کـــــــه

يواشکی

عـــــــاشــــــقانــه ...

نگاهش کنــــــــــــــــــی و

توی دلــــــــــــت بــگـــــی

خیلــــــــــی دوستـت دارم

               &&&&&             


ایــــــــن روزهــــا میخواهم. . .

خـــــــــدای سکوتـــــــــــ شوم

خفقــــــــان بگیرم تـا . . .

آرامــــــــش اهالـــــــــی ِ دنــیا

خــــــــــط خطــــــــی نشـــود . . . .

                &&&&&           


خـــــــــــدا تـــــو را براي عــــــــاشقانه زيستن به مــــــن نداد .
.
.
.
براي شــــــاعرانه زيستن از مـــــــن گرفت

. . !

                 &&&&&&              


این روزها

حتی اگر خون هم گریه کنی

عمق همدردی دیگران با تو یک کلمه است :

“آخی” !

                      &&&&&&&&                       

| دوشنبه نهم مرداد 1391 | 3:12 قبل از ظهر| mahdi |

دوستان عزیزم.....

                                

                             یه مدت نیستم در ضمن جواب کامنت ها  رو بعدا میدهم امیدوارم همگی شما

                            

                             همیشه لبخد بر لب و خوشحال و شاد باشید :به خدا میسپارمتون



ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم / عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم 

گریه ازمرغ سحر، خود سوزی از پروانه ها / صد سرا ویرانه شد، تا ساختن آموختیم

                              

| شنبه بیست و چهارم تیر 1391 | 5:28 بعد از ظهر| mahdi |


گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

&&&&&&&

&&&&&&&

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...

&&&&&&&

&&&&&&&


گاهــی باید نباشــی ... تا بفهمــی نبودنت واسه کی مهمه ... ؟!

اونوقته که میفهمی بایــد همیشه با کی باشی ....

&&&&&&&

&&&&&&&

دارم سعی می کنم همرنگ جماعت شوم،

آهای جماعت...

میشود کمکم کنید؟؟؟؟؟؟

شما دقیقا چه رنگی هستید؟!

&&&&&&&

&&&&&&&


می گوید: کلمات گـــــــــــاهی بار معنایی خود را از دست می دهند ...

این روزها " دوستـــــت دارم " ها دیگر قلــــــب کســـی را به تپش وا نمیدارد !

و گونه کسی را سرخ نمیکند !

می گویـــــــــم : مشکل از دوست داشتن نیست مشکل از تکـــــــــرار است !.

&&&&&&&

&&&&&&&

گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ

آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد

&&&&&&&

&&&&&&&



| پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 | 1:6 بعد از ظهر| mahdi |

                                 دوستی که تا نداره...

بايك شكلات شروع شدمن يك شكلات گذاشتم تودستش اونم يك شكلات گذاشت تودستم من بچه بودم  

اونم بچه بودسرمو بالا كردم سرشو بالا كردديدكه منوميشناسه خنديدم گفت :دوستيم؟گفتم :دوست

دوست ،گفت:تا كجا؟گفتم:دوستي كه تا نداره گفت:تا مرگ خنديدمو گفتم:من كه گفتم تا نداره گفت:

باشه تا پس از مرگ گفتم:نه نه نه تا نداره گفت:قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي

پسازمرگ باز هم دوستيم؟تا بهشت تاجهنم تاهرجا كه باشه منو تو با هم دوستيم خنديدم و گفتم :تو

براش تا هر جا که دلت مي خواد يك تا بذاراصلا يك تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيااما من اصلا

تابراش  نمیزارم نگاه کرد نگاهش كردم باور نمي كرد مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون 

يك تاداشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهميد!!گفت:بيا برا دوستيمون يك نشونه بذاريم گفتم:باشه تو

بذار گفت:شکلات باشه؟گفتم:باشه هرباریک شكلات ميذاشت تو دستم منم يك شكلات مي ذاشتم

تودستش بازهمدیگرونگاه میکردیم یعنی که دوستيم دوست دوست من تندي شكلاتامو باز مي كردم 

میذاشتم تو دهنم تندوتند می مکیدم میگفت:شكموتو دوست شكموي مني و شكلاتشو مي ذاشت

توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ میگفتم:بخورش مي گفت: تموم مي شه مي خوام تموم نشه برا

همیشه بمونه صندوقچش پرازشکلات شده بودهيچ كدومشو نميخوردمن همشو خورده بودمگفتم:اگه 

یه روزشکلاتاتو مورچه ها بوخورن یا کرم ها چیکار ميكني؟مي گفت:مواظبشون هستم مي

گفت:میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیمو ،من شکلاتمو مي ذاشتم تو دهنمو مي گفتم:نه نه نه 

نه تا نه دوستی که تا نداره!!یک سال، دو سال، چهار سال،هشت سال،ده سال بيست سالش شده

اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه رو نگه داشته اون اومده 

امشب تا خداحافظي كنه مي خوادبره اون دوردوراميگه:ميرم اما زود برمیگردم من كه می دونم اون

برنمیگرده يادش رفت به من شكلات بده من كه يادم نرفته شكلاتشو دادم تندي بازش كرد گذاشت تو 

دهنش يكي ديگه گذاشتم تواون يكي دستش گفتم:بيااين هم آخرين شكلات براي صندوقچه ي 

کوچولوت  يادش رفته بود يك صندوقچه داره برا شكلاتاشهر دو تا رو خوردخنديدم مي دونستم

دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره مثل هميشه خوب شد همه رو خوردم اما اون هيچ كدوم   

رونخوردحالا بایک صندوقچه پر از شكلات هاي نخورده چيكار مي كنه؟«اميدوارم عشقتون تا 

نداشته باشه»

| چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 | 5:59 بعد از ظهر| mahdi |

                                                                     

چه سخت است از صبر گفتن و دلجویی دادن وقتی که لحظه هایت

همیشه با درد آمیخته شده است.

چه سخت است امیدبستن به فرداهای دورازانتظار وقتی که 

تنها،دردمرهم زخم هایت باشد.

میدانم چقدر سخت است وقتی صبرت را به ازای روزها تحمل رنج 

از دست می دهی و میدانم چه سخت است وقتی ناله های

لحظه های تنهاییت را با شانه های بی کسی شب تقسیم 

می کنی تا حرمت اشکهای پاکت را مقابل هر کس نشکنی.

آری، چه سخت است موعظه وقتی که هیچکس دردت را ن

نمی فهمد وهیچکس نمی تواند تسکین دهنده دل خرابت باشد...


                            نمی دانم چه باید گفت


                                       ولی


            تا می توانی گریه کن، شاید دنیا شرمش بگیرد.

پس:

خداوند همیشه در کنار ما هست برای روزهایی که نمی توان

به تنهایی قدم برداشت.

| چهارشنبه هفتم تیر 1391 | 4:50 بعد از ظهر| mahdi |

                                                        رازهایی برای دوستی


   برای هر روز از ماه, گفتاری كوتاه پيشنهاد شده است.روز را در ساعت مناسبی آغاز كنيد. گفتار را چند بار

تكرار كنيد.


دفعه اول با صدای بلند بعد آرام تر, بعد به صورت يك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنيد.

با هر بار تكرار , بگذاريد كلمات با عمق بيشتری جذب ضمير نا خود آگاه تان شود.

به تديج مفهوم كاملی از اين گفتارها به دست خواهيد آورد كه اگر بخواهيد آنها را طی يك دوره ياد بگيريد در

پايان حقايق ارائه شده با شما يكی خواهد شد.


آن صفحه ای كه گفتار روزتان هست طی روز باز كنيد در هر فرصت آن را مرور كنيد.

حتی المقدور آن گفتار را با شرايط واقعی زندگی تان تطبيق دهيد.شب قبل از خواب چند بار ديگر گفتارتان را

مرور كنيد.


سعی كنيد اثرات مثبت را در تمام وجودتان جذب كنيدو بگذاريد با ضمير آگاهتان يكی شود


&در ادامه مطلب سی راز جالب در مورد رازهای دوستی را میخوانید&


ادامه مطلب
| یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 | 5:10 بعد از ظهر| mahdi |

Drsign:mostafa