تبليغاتX
دوستي
ايجاد محيط صميمي و دوست داشتني براي همه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط mahdi

پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند

به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ،

رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ،

رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.


اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.

در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ،

در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ،

پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ،

که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.

آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت.

اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید .

آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

” آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ،

چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.”


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط mahdi

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.

مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد .

پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و

از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

كشاورزي که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید،

به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.

پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستن


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط mahdi
يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟

آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 توسط mahdi

حضرت امام حسين‏عليه السلام                                                   

نام :حسين ( سومين امام كه به امر خداوند تعيين شده است ) كنيه : ابو عبد الله

لقب : خامس آل عبا، سبط، شهيد، وفى، زكى پدر : حضرت على بن ابى طالب (

ع ) مادر : حضرت فاطمه ( س ) تاريخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم

هجرى مكان ولادت : مدينه مدت عمر : 57 سال علت شهادت : پس از روى كار

آمدن يزيد، امام كه او را نالايق ميدانست تن به ذلت بيعت و سازش با او را نداد و

براى افشاى او به فرمان خدا از مدينه به مكه و سپس به طرف كوفه و كربلا حركت

كردند و همراه با ياران خود با لب تشنه توسط دشمنان اسلام شهيد شدند 0 قاتل

: صالح بن وهب مزنى ، سنان بن انس و شمر بن ذى الجوشن ، (لعنت خدا بر آنها)

زمان شهادت : جمعه دهم محرم ، سال 61 هجرى مكان شهادت و دفن :كربلا

امام حسين(ع) در سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدينه ديده به جهان

گشود. پدر بزرگوارش على عليه‏السلام و مادر گرامى‏اش حضرت فاطمه( س )

مى‏باشد.امام حسين(ع) حدود شش سال از دوران كودكى را در زمان حيات

پربركت رسول خدا (ص) سپرى نمود.

او شجاعترين امت حضرت محمد ( ص ) بود و شجاعت حضرت محمد (ص) و

حضرت على در ايشان جمع بود .خداوند در تربت ايشان شفا، و در داخل حرم

امام حسين ( ع ) استجابت دعا را قرار داده است .

پيامبر ( ص ) در حقش فرمود:احب الله من احب حسينا يعنى :خداوند دوست

ميدارد كسى را كه حسين را

دوست بدارد 0 پيامبر(ص) در حق او و برادر گرامى‏اش امام حسن(ع) فرمود:دو

فرزند من حسن وحسين پيشوايان امت مى‏باشند خواه زمام امور به دست بگيرند و

يا نگيرند.پس از شهادت امام حسن(ع) در سال 50 هجرى، امام حسين (ع)

عهده‏دار امر امامت گرديد.

معاويه پس از بيست سال حكومت ظالمانه و قتل و كشتار شيعيان به ويژه، در

سال 60 هجرى مرد و بر خلا قراداد صلح با امام حسن (ع)، پسرش يزيد را به

جاى خود قرار داد.يزيد فردى فاسد و شرابخوار و مخالف با اسلام بود. او علنا

مقدسات اسلامى را زير پا مى‏گذاشت و آشكارا شراب مى‏خورد.

امام حسين عليه‏السلام از همان آغاز كار با او به مخالفت برخاست.يزيد نامه‏اى به حاكم مدينه نوشت و به او دستور داد كه از امام حسين(ع) براى يزيد بيعت

بگيرد و اگر حاضر نشد او را به قتل برساند.امام(ع) كه حاضر به بيعت كردن با يزيد

نبود با خانواده خود از مدينه به مكه رفتند.در اين هنگام مردم كوفه كه از مرگ معاويه

با خبر شده بودند نامه‏هاى زيادى براى امام حسين(ع) نوشتند و از او خواستند تا

به عراق و كوفه بيايد.امام حسين(ع) نيز مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد.ابتدا

هزاران نفر از مردم كوفه با مسلم بن عقيل همراه شدند.اما با ورود عبيد الله بن زياد

كه از طرف يزيد به حكومت كوفه گمارده شده بود و بسيار حيله‏گر و بى‏رحم بود،

مردم كوفه فريب اقدامات او را خورده و پيمان شكنى كردند و مسلم را تنها

گذاشتند.

در نتيجه عبيد الله، مسلم بن عقيل را دستگير نموده و به شهادت رسانيد.هنگامى

كه در ابتدا مردم كوفه با مسلم بيعت كردند، مسلم نامه‏اى به امام حسين(ع)

نوشت و به ايشان اطلاع داد كه به كوفه بيايد.امام حسين(ع) با خانواده و ياران

خود به طرف كوفه حركت كرد و در نزديكى كوفه بود كه خبر پيمان شكنى مردم

كوفه و شهادت مسلم را آوردند.

عبيد الله بن زياد كه با شهادت مسلم بر اوضاع كوفه تسلط پيدا كرده‏بود حربن يزيد

رياحى را براى زير نظر گرفتن امام حسين(ع) و همراهانش فرستاد.و سپس عمر

بن سعد را با سى هزار نفر به كربلا اعزام نمود.او به عمر بن سعد وعده داده بود كه

اگر امام حسين(ع) را به شهادت برساند او را حاكم رى خواهد كرد.عمر بن سعد

كه به طمع حكومت رى به كربلا آمده بود ازهيچ ستمى فروگذارنكرد.دستور داد امام

حسين(ع) و يارانش محاصره كنند و آب را بر روى آنان ببندند.

ياران امام حسين(ع) كه از شجاع‏ترين افراد بودند روزدهم محرم(عاشورا)در

حالى‏كه بيش از 72 تن نبودند يكى پس از ديگرى در دفاع از امام زمان خود يعنى

امام حسين(ع) با عزت و آزادگى به شهادت رسيدند.

حر بن يزيد رياحى نيز كه ستمگرى سپاه عمر سعد و حقانيت امام حسين(ع) را

مشاهده كرد به سپاه امام پيوست و به شهادت رسيد.


واقعه كربلا گرچه از نظر زمان كوتاه بود و تنها يكروز از صبح تا عصر به طول انجاميد

اما لحظه لحظه آن درس شهامت و ايثار و فدا كارى، ايمان و اعتقاد و اخلاص بود.


واقعه كربلا دانشگاهى است كه از طفل شيرخوار تا پير مرد محاسن سفيدش به

بشريت درس آزادگى مى‏آموزد.خون‏هاى مطهر امام حسين(ع) و يارانش به اسلام

حيات تازه بخشيد و زمينه سرنگون شدن دودمان فاسد اموى را فراهم آورد.امام

حسين عليه السلام روز دهم محرم سال 61 هجرى، در سن 57 سالگى در كربلا

به شهادت رسيد.مرقد ايشان و برادر فداكارش اباالفضل و فرزندان و يارانش در شهر

كربلا در عراق قرار دارد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 توسط mahdi


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق

، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه»

و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت

بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را

برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند

طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،

جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار

نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان

رفت و مرد يكدفه فرياد زنان دويد ...دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما

پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت

خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم

بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را

خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا

فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه

ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 توسط mahdi
یک سایت جالب هست که می تونه ذهن

شما رو از پشت مانیتور بخونه     !!!!!!

به لینک زیر رفته  و طبق دستور العمل

جلو برین:


http://www.fal.maghsad.com/






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 توسط mahdi
  دوستان عزیزم                                                                      


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 توسط mahdi

حکایت جالب دختر و پیرمردوفرار از ازدواج اجباری

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 توسط mahdi


پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند

به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ،

رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ،

رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.


اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.

در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ،

در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ،

پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ،

که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.

آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت.

اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید .

آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

” آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ،

چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.”


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 توسط mahdi

 دختري كه با هنر عكاسي پرواز مي كند

عكس هايي جالب و ديدني از يك دختر كه با هنر عكاسي و تمرين زياد ، به شكلي عكاسي كرده كه همه فكر ميكنند در حال پرواز است


هرکسی با دیدن ای تصاویر فکر میکنه که این دختر واقعا معلق در هواست یا این که دارای یه قدرت خارق العادست، اما حقیقت اینه که این هنر عکاسیه که همه رو به اشتباه میندازه. خانم ناتسومی هایاشی به کمک یکی از دوستانش تونست با این عکسها خودشو به عنوان یه هنرمند معرفی کنه و به عنوان عکاس هنری شغل پیدا کنه.
هایاشی برای هرکدوم از این عکسا نزدیک به ۳۰۰ بار پریده تا اون عکس مورد نظر رو پیدا کنه، از همه جالب تر اینه که ژست و حالتش تو عکسها خیلی طبیعی و با همینا مدتی چندین سایتو تو توکیو سر کار گذاشته بود.

عزیزان تمام عکسها را در ادامه مطلب ببینید متشکرم.....




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 توسط mahdi
                                                                

قلبم مال تو




پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.


تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...


چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..


دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...


آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...


اينم يكي ديگه:
قضیه سر یه دختر و پسری بود که پسره چشم خودش رو هدیه میده به دختره. دختره هم که بعد از سالها چشم دار شد و نگاه کرد ، دید که رفیق پسرش (همون دوست پسرش !!) چشم نداره. بعدش گفت من رفیق نابینا نمیخوام.و ترکش کرد که بره. همون موقع پسره هم خیلی آروم بهش گفت. برو در امان خدا ولی مراقب چشمام باش


جزیره



در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن.

وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفتآيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفتاجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ دادزمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:


زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1390 توسط mahdi
                                      

  داستاني آموزنده و بسيار زيبا از تعبير يك پرفوسور از زندگي


پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار

سنگین خود را
روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.
 

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ

از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
 
سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
 
و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز


بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید

که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
 

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛


و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار

دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
 

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه


محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین

ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
 

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من


می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی


شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند


– خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، 
دوستانتان و مهمترین


علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها

باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل


تحصیتان، کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها

هستند
- مسایل خیلی ساده."
 

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی

برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین


زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش


پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان


اهمیت داره باقی نمی مونه
. به چیزهایی که برای شاد بودنتان


اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای


چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با

اونها خوش بگذرونین.
 
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
 

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت

دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه

ها هستند."
 
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه

چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این


بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و


پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو


فنجان قهوه با یک دوست هست! "



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 توسط mahdi
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 توسط mahdi


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 توسط mahdi
    

ابزار رایگان وبلاگ