یک داستان کوتاه


پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند

به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ،

رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ،

رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.


اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.

در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ،

در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ،

پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ،

که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.

آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت.

اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید .

آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

” آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ،

چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.”

دختري كه با هنر عكاسي پرواز مي كند

 دختري كه با هنر عكاسي پرواز مي كند

عكس هايي جالب و ديدني از يك دختر كه با هنر عكاسي و تمرين زياد ، به شكلي عكاسي كرده كه همه فكر ميكنند در حال پرواز است


هرکسی با دیدن ای تصاویر فکر میکنه که این دختر واقعا معلق در هواست یا این که دارای یه قدرت خارق العادست، اما حقیقت اینه که این هنر عکاسیه که همه رو به اشتباه میندازه. خانم ناتسومی هایاشی به کمک یکی از دوستانش تونست با این عکسها خودشو به عنوان یه هنرمند معرفی کنه و به عنوان عکاس هنری شغل پیدا کنه.
هایاشی برای هرکدوم از این عکسا نزدیک به ۳۰۰ بار پریده تا اون عکس مورد نظر رو پیدا کنه، از همه جالب تر اینه که ژست و حالتش تو عکسها خیلی طبیعی و با همینا مدتی چندین سایتو تو توکیو سر کار گذاشته بود.

عزیزان تمام عکسها را در ادامه مطلب ببینید متشکرم.....


ادامه نوشته

داستان های عاشقانه و ژند آموز

                                                                

قلبم مال تو




پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.


تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...


چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..


دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...


آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...


اينم يكي ديگه:
قضیه سر یه دختر و پسری بود که پسره چشم خودش رو هدیه میده به دختره. دختره هم که بعد از سالها چشم دار شد و نگاه کرد ، دید که رفیق پسرش (همون دوست پسرش !!) چشم نداره. بعدش گفت من رفیق نابینا نمیخوام.و ترکش کرد که بره. همون موقع پسره هم خیلی آروم بهش گفت. برو در امان خدا ولی مراقب چشمام باش


جزیره



در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن.

وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفتآيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفتاجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ دادزمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:


زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است

داستاني آموزنده و بسيار زيبا از تعبير يك پرفوسور از زندگي

                                      

  داستاني آموزنده و بسيار زيبا از تعبير يك پرفوسور از زندگي


پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار

سنگین خود را
روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.
 

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ

از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
 
سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
 
و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز


بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید

که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
 

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛


و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار

دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
 

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه


محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین

ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
 

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من


می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی


شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند


– خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، 
دوستانتان و مهمترین


علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها

باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل


تحصیتان، کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها

هستند
- مسایل خیلی ساده."
 

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی

برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین


زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش


پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان


اهمیت داره باقی نمی مونه
. به چیزهایی که برای شاد بودنتان


اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای


چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با

اونها خوش بگذرونین.
 
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
 

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت

دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه

ها هستند."
 
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه

چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این


بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و


پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو


فنجان قهوه با یک دوست هست! "


 تصاويري از نقاشي هايي هنري به شكل واقعي و باورنكردني


ادامه نوشته

عکس جالب


داستان کوتاه


دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.

بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.

یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد

ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت:

امروز... بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛

لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.

دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا

این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند

ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادهاببرد

---

متاسفانه توی جامعه امروز بر عکس شده خوبی ها رو زود فراموش می کنیم و بدی های هم همیشه توی ذهمنون هست

و خودمون رو با این مسائل خسته تر و روحمون رو آزرده خاطر می کنیم.

تنهایی


جملات زیبا و قشنگ

سلام عزيزانم ؛ قضاوت با شما ! اگر زيباست كه لاپق بيش ازينهاپيد و اگر نه كه ... !
تقديم به باراني لطيف دلهاي نوازشگرتون ؛
878787878787878787878787878787878787


پيشگاه تو الها! در پيشگاه تو ايستاده ام و دست هايم را به سوي تو گشوده ام. مي دانم كه در بندگي ات اهمال كرده ام و در طاعتت كوتاهي. اگر راه حياء مي پيمودم، بايستي از خواستن و دعا نمودن دست مي كشيدم. اما آنگاه كه شنيدم گناه كاران را به درگاهت فرا خوانده اي به امتثال ندايت آمدم و به عواطف تو، اي مهربان ترين مهربانان

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست
-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
يه نفر تو آخرين ثانيه ها از راه رسيد اون با آخرين ستاره، دست مهتابو بوسيد اون ،تو اولين قرارِ عاشقي پيشم نشست اون با چشماي قشنگش غم قصه رو شکست اون همون لحظه رسيد که عاشقي ميخواست بميره اون اومد تا عاشقي رونق بگيره ميدونست لحظه ي ديدار منه ميدونست هنوز ستاره روشنه اون سرِ ساعت عاشقي من، جوونه کرد اون منو عاشق ِ آشيونه کرد اولين قرارِ عشقو تو چشاي اون نشستم آخرين شباي عشقو تو چشاي اون شکستم دل من هنوز نداره اينو باور که قشنگترين بهارم، برسه لحظه ي آخر

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
آلبرت انيشتين مي گويد:

تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست فرو افتادن در عشق .



ادامه نوشته

اس ام اس عاشقانه


                                بی تو دلم نیمه شبی سوی دشت / پر زد و آواره شد و بر نگشت              

لذت بیداری شبها تویی / تازه ترین اصل تمنا تویی

چشم تو آغاز پریشانیم / دوری تو علت ویرانیم . . .

.

.

.

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش / ورنه ره خود گیر و یکی راه گذر باش

هشدار که یخ تاب تب عشق ندارد / گر بسته ی قالب شده ای فکر دگر باش . . .

.

.

.

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم / بی دیدنش از دیده نیاساید چشم

ما را ز برای دیدنش باید چشم / ور دوست نبینی به چه کار آید چشم . . .

.

.

.

امشب از آن شب هایی است که ، دلم هوای آغوشت را کرده

افسوس

که جز پاهای بغل کرده ام مهمان دیگری ندارم  . . .

.

.

.

صداقت تنها امتحانی است که در آن نمی توان تقلب کرد

پس صادقانه به یادتم . . .

.

.

.

ثانیه ها ، روزها ، ماهها ، حقیرتر از آنند که بهانه ای برای از یاد بردنت باشند . . .

.

.

.

در خیال من بمان ، اما خودت برو ، آنکه در رویای من است مرا دوست دارد ، نه تو !

.

.

.

به هیچ روزی پس ات نمی دهم ، به هیچ ساعتی ، به هیچ دقیقه ای ، به هیچ

هیچی ! سخت چسبیده ام تمامت را . . .

.

.

.

عجیب است دریا ، همین که غرقش میشوی پس میزند تو را ، مثل تو !

.

.

.

در سایه ی دلشکستگی پیر شدم / غم خوردم و با غمت نمک گیر شدم

تا آمدم آشنای قلبت باشم / گفتی که من از غریبه ها سیر شدم . . .

.

.

.

تنها بنایی که هرچه بیشتر بلرزه ، محکمتر میشه ، دله !

.

.

.

ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ و فلک / هرکه از دیده ی مان رفت ز خاطر ببریم . . .

.

.

.

حـالا اشکها هـم شـبـیـه تـو شـده انـد

گـریـه کـه می کـنـم نـمی آیـنـد . . .

.

.

.

نکنه پنجره ت رو یکی ببنده ! نازنین

نکنه چشمکت رو بدزدن از شب زمین

بی تو من جایی ندارم تو تموم آسمون

بی تو من سایه ی یک ستاره ام ! فقط همین

.

.

.

زیبا ترین بهانه تویی زنده ام اگر

می میرم و به دوریت عادت نمی کنم

معشوق مایی و منظور دیگران دگر

حاشا نکن ز من که حسادت نمی کنم . . .

.

.

.

هیچ رقیبی ندارم

جزء آیینه

که هر روز تو را نگاه میکند

او را هم شکست خواهم داد

داستانهای کوتاه


يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…


راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…


چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…


راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !


کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...


چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده،

 بازوش رو با پاي راهبه تماس
ميده…!

راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!


کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…


بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي


بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن…

کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني
  که مي خواهي ميرسي!!!

اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!

آهنگ







http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1307972762.mp3







عکس


عاشقانه

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش


داستانهای کوتاه

                                                      داستان کوتاه


شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند…


همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی , از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:” عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!”

شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت:” این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال می کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند، دارد به آن عمل می کند. بیائید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟”

مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:” به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوئیم. من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود، می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم. “

شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:” دقیقا این معنای عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی دوست داشتن است.”