<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دوستي </title>
<link>https://ghasd.blogfa.com</link>
<description>ايجاد محيط صميمي و دوست داشتني براي همه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 27 Feb 2013 22:48:29 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>جوان مسلمان</title>
<link>https://ghasd.blogfa.com/post/373</link>
<description>جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : 				 بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ 				همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : 				آری من مسلمانم 				 جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2013 22:48:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasd</dc:creator>
<guid>ghasd.blogfa.com/post/373</guid>
</item>
<item>
<title>سری جدید داستانهای کوتاه</title>
<link>https://ghasd.blogfa.com/post/372</link>
<description>داستان دو برادر 	 دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود 	 	و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . 	 	شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . 	 	یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت:* 	 	درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و 	 	خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند. 	 	بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و 	 	مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول</description>
<pubDate>Mon, 21 Jan 2013 14:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasd</dc:creator>
<guid>ghasd.blogfa.com/post/372</guid>
</item>
<item>
<title>تولد دوستمه </title>
<link>https://ghasd.blogfa.com/post/371</link>
<description>تولد تولد داریم بیان که خوش میگذره فوووووووت ..... فوووووووت ..... فوووووووت ..... فوووووووت ..... فوووووووت ..... فوووووووت ..... امروز با شکوهترین روز هستیست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی تولدت مبارک در بــــــــاغ جهان، دلم گلی می جوید امروز گل سپیــــــــــده ات می روید . . . امروز دلـــــــــم دل ای دل ای میخواند، چون میلاد تو را خـدا مبارک گویـد.</description>
<pubDate>Sun, 13 Jan 2013 13:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasd</dc:creator>
<guid>ghasd.blogfa.com/post/371</guid>
</item>
<item>
<title>دوستی از نگاه گنجشک</title>
<link>https://ghasd.blogfa.com/post/370</link>
<description>دوستی از نگاه گنجشک 	 گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد 	 و برمی گشت ! پرسیدند : 	 چه می کنی ؟ پاسخ داد : 	 در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم 	 	و آن را روی آتش می ریزم .. 	 	 گفتند : 	 حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است 	 و این آب فاید ه ای ندارد 	 گفت : ... شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، 	 	 اما آن هنگام که خداوند می پرسد : 	 	 زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ 	 	 پاسخ میدم : 	 	 هر</description>
<pubDate>Sun, 16 Dec 2012 12:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasd</dc:creator>
<guid>ghasd.blogfa.com/post/370</guid>
</item>
<item>
<title>سری جدید داستانهای کوتاه</title>
<link>https://ghasd.blogfa.com/post/369</link>
<description>برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالیدهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند.همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خودجمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت میکند.</description>
<pubDate>Wed, 14 Nov 2012 21:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasd</dc:creator>
<guid>ghasd.blogfa.com/post/369</guid>
</item>
<item>
<title>سری جدید داستانهای کوتاه</title>
<link>https://ghasd.blogfa.com/post/366</link>
<description>سالهای دوردرچین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت بامردخردمندی مشورت کرد وتصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکارپیرقصرماجراراشنیدبشدت غمگین شدچوندختراومخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت اوهم به آن مهمانی خواهدرفت. مادرگفت: توشانسی نداری، نه ثروتمندی ونه خیلی زیبا؛ .دخترجواب داد: میدانم هرگزمراانتخاب نمیکند،اما فرصتی است 	 که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.</description>
<pubDate>Wed, 24 Oct 2012 22:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasd</dc:creator>
<guid>ghasd.blogfa.com/post/366</guid>
</item>
<item>
<title>سری جدید داستانهای کوتاه</title>
<link>https://ghasd.blogfa.com/post/365</link>
<description>شاگرد از استاد پرسید عشق یعنی چی ؟ 	 	استاد به شاگرد گفت برو به گندم زار و پرپشت ترین خوشه را بیار 	 	شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت: 	 	استاد پرسید: چه آوردی ؟ 	 	با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به 	 	امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. 	 	استاد گفت: عشق یعنی همین...! 	 	شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟ 	 	استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش 	 	كه</description>
<pubDate>Sun, 30 Sep 2012 18:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasd</dc:creator>
<guid>ghasd.blogfa.com/post/365</guid>
</item>
<item>
<title>جمله های زیبا و کوتاه...معنی دوستی واقعی...</title>
<link>https://ghasd.blogfa.com/post/364</link>
<description>هیچ وقت این دو جمله رو نگو: ١)ازت متنفرم ٢)دیگه نمیخوام ببینمت هیچ وقت با این دو نفر همصحبت نشو: ١)از خود متشکر ٢)وراج هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن: ١) پدر ٢) مادر هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو: ١)نمیتونم ٢)بد شانسم هیچ وقت این دو تا کارو نکن: ١)دروغ ٢)غیبت هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن : ١)آرامش در اعتیاد ٢)امنیت دور از خانه همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار: ١)آرامش با یاد خدا ٢)دعای پدر و مادر همیشه دوتا چیز و به یاد بیار: ١)دوستای گذشته رو</description>
<pubDate>Mon, 03 Sep 2012 21:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasd</dc:creator>
<guid>ghasd.blogfa.com/post/364</guid>
</item>
<item>
<title>هزینه عشق واقعی</title>
<link>https://ghasd.blogfa.com/post/363</link>
<description>هزینه عشق واقعی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان بیرون بردن زباله 1000 تومان جمع بدهی شما به من :12.000 تومان ! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: بابت 9</description>
<pubDate>Sat, 04 Aug 2012 19:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasd</dc:creator>
<guid>ghasd.blogfa.com/post/363</guid>
</item>
<item>
<title>دلنوشته ها و متن های کوتاه عاشقانه...</title>
<link>https://ghasd.blogfa.com/post/362</link>
<description>امشب ؛ 	 	 هنگام خوابیدن با خود قدری فکر کنیم … 	 	 امروز چه کرده ایم 	 	 که فردا لایق زنده ماندن باشیم … &amp;&amp;&amp;&amp;&amp; 	 آرامشی که من این روزها دارم 	 	 مدیون 	 	 انتظاراتیست 	 	 که دیگر از کسی ندارم! &amp;&amp;&amp;&amp;&amp; خيلی سخته 	 	 عاشــــــــــــق کسی باشی که روحشـــم خبر نداشته باشـــــــــــه !!! 	 	 اما خيلی شـيـريـنـه کـــــــه 	 	 يواشکی 	 	 عـــــــاشــــــقانــه ... 	 	 نگاهش کنــــــــــــــــــی و 	 	 توی دلــــــــــــت بــگـــــی 	 	 خیلــــــــــی دوستـت دارم</description>
<pubDate>Sun, 29 Jul 2012 23:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasd</dc:creator>
<guid>ghasd.blogfa.com/post/362</guid>
</item>
</channel>
</rss>
