قیافه خدا
يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن.
يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی
خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد
نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟
آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۳:۳۶ ب.ظ توسط mahdi
|
دوست بدار تا دوستت بدارن